+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:24 توسط حسین لامعی
|
خوشم. خوبم. شنگول و منگولم. كجا هستم؟ هیچ جا. نیمه شب است یا نزدیك سحر؟ نمیدانم. انگار در مكثی خالی میان دو دقیقه ی پرهیاهو نشسته ام. میان بینهایت گذشته و بینهایت فردا. نگاهم از اجسام و اشیا، از بنی آدم و هایوهویش، از زرقو برق و بوقها، و از خودم – خود فاضلِ روشنفكرِ هنرمندم – فاصله گرفته و خیره به پسری كوچك است كه سرِ بلندترین درخت عالم نشسته و چشمش خیره به عنكبوتی صبور است كه آرام و بی سروصدا توری نازك میبافد...پسر کوچکی که فهمید بزرگی خدا را. سرِ بلندترین درخت عالم......